دو شنبه 15 مهر 1392برچسب:, |
|
دختر ما ونگاره هاش |
 |
کلاس اول این روزها خیلی تغییر کرده
شاید سوال پیش بیاد که از چه لحاظ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از همه لحاظ
ما از هر چیزی (-.-.-یا اااااااااااااااااااااااا یا ل ل ل یا دددددددددددددددددددد یا سسسسسسسسسسسس) چند صفحه پر مینوشتیم وجیکمون هم در نمیومد ولی الان فقط یه صفحه اونم با هزار ترفند و....
ما اصلا کتاب فارسیمون مجزا نبود :بخوانیم وبنویسیم
کتاب قرآن هم که اضافه شده ودر ضمن کتابهای ریاضی وعلوم هم اصلا رد پایی از درسهای زمان ما توش نیست.
همش شکل ورنگ وسرگرمیه تقریبا تو مایه های کتاب های کار یا سودوکو برای کودکان که من وروژین ازشون زیاد داشتیم وانجام دادیم .
علاقه ای به نوشتن یه صفحه از یه چیزی که بقول دخترم خط خطیه نداره وبه هزار جور علت دنبال در رفتنه از کار.
ولی نگاره هاشو با ریزترین جزییات تعریف میکنه.
از ریاضی هم با توجه به اینکه تکرار نیست خوشش میاد.
|
|
|
|
|
دو شنبه 8 مهر 1392برچسب:, |
|
مدرسه |
 |
دختر ما این روزها خیلی سرش شلوغه
بخوانیم ،بنویسیم،علوم ،ریاضی وقرآن کتابهایی که گرفته وامسال باید بخونتشون.
جالبه هنوز هیچی نشده اون روز از خاله آذر پرسیده که مدرسه ها کی تموم میشه خسته شدم بسکه درس نوشتم.
کارت تلفن به دستورش بابایی خریده وشماره های من ،بابایی ،مامان جوق ، خاله شکوه وباباحبیب رو تو دفتر یادداشتش نوشته وبه هرکدوم هر روز تل میکنه.(البته ناگفته نمونه که تلفن کارتی مدرسه شون ایراد داره وصداش به سختی به گوشمون می رسه.)
دیروز با باران جون الماسی رفته بودن خونشون وقتی من رفتم دنبالش واقعا از بازیشون وخونه ای که چیده بودن سر تراس لذت بردم(گاز وننوی بچه وقابلمه و...)
ولی نگو از وقتی که من ومامان باران گفتیم بیاین درستون رو بنویسین آخرشم ننوشتن
البته فکر کنم طبیعی باشه واسشون نوشتن یه صفحه ااااااااااااا یا ___.___. یا ل ل ل ل خسته کننده اس.
استاد گم کردن وسایلشه تا حالا دوتا خط کش یه مداد تراش ویه رنگ از مداد رنگیشو گم کرده وجالبه دیروز کاری کرده بود که بنده خدا مامان باران جون راضی شده بود اون رنگ از مداد رنگی باران جون برداره وبذاره تو جعبه ی مداد رنگی روژین حتی قرارشده بود برچسبم واسش بزنه. |
|
|
|
|
دو شنبه 1 مهر 1392برچسب:, |
|
اولین گامهای آموزش رسمی |
 |
سلام به تموم دوست جونی های خودم
همه ی اون مهربونهایی که از بدو وبلاگ نویسی همراهیمون کردن
اونایی که در غم وشادی کنارم حسشون کردم
اونایی که واسه لحظه های درد وغم از گذاشتن تلفن همراهشون هم دریغ نکردن وراه میانبر ارتباط رو هموار تر کردن
دیروز جشن شکوفه ها ی مدرسه باور (مدرسه دخترم ) بود ، اولین روز شروع آموزش رسمی خواندن ونوشتن ،گرچه دخترکم نرفته آموخته
مثلا دیروز در کلمه ی باباطاهر روی دیوار یه بازارچه زیرگذر قسمت بابا را کاملا شناخته وبه من ومامان جوق یه بار دیگه هوش مثال زدنیشو یادآوری کرد.
از اونجاییکه مدرسه شون با بقیه مدارس فرق داره معلمشون هم در اولین جلسه هم آدرس ایمیل ووبلاگشو بهمون داد وهم شماره تلفن همراشوکه این برای من واقعا جالب بود.
|
|
|
|
|