دیروز جلسه ای بودم با حضور مامانای همکلاسیهای دخترم ومربیشون
چه مربی ناز ومهربونی داشتن با هرورودی یه لبخندی که چشماشم شریک لبخند لباش بود.
چه دغدغه هایی داشتن بعضی مامانامن به خودم شک کردم
مثلا یکی از مامانا میگفت بچه ی من چند روزه که شعرای خیلی بدی میخونه وهرچی بهش تذکر میدم ول کن نیست و... بعدش مامانی چندتا پسر دیگه هم موافقتشون رو اعلام کردن وهی موضوع شعرای بد تکرار شد من که خیلی کنجکاو شده بودم که این شعرای بد تو کلاس آمادگی چی میتونه باشه 
واینکه چطور روژین نخونده تاحالا؟؟؟
بعد از کلی پرس وجو فهمیدم همون تیکه ی چند شب پیش (در زیر مینویسمش) بوده که من وبابایی کلی هم به این موضوع خندیدیم
روژین به من: مامان بگو پله
من : پله
روژین : بغلدسیت چلهههههههههههههههه.
که البته مدیر مهد توضیحشم داد که یه ادبیات جدیده وچون براشون جالبه تکرار میکنن وبعد از مدتی فراموش میکنن وهرچی حساسیت نشون بدین بدترهههههه.
یا همون مامانه میگفت با اصرار تمام هم میگفت چرا شما (منظور مسول مهد) اجازه میدین بچه ها ی همکلاس بچه ی من تولد بگیرن ودوستاشون رو دعوت کنن بچه ی من از ظهر که با کارت دعوت اومده خونه مدام داره گریه میکنه ومن وباباشم حاضر نیستیم اجازه بدیم که بره.
اینم باز برا من جالب بود چون خودمنم جز کسایی بودم که تو تولد بچم فقط همکلاسیهاشو دعوت کرده بودم.
حالا جالب بود که هرچی مسول مهد میگفت : همینطور که شما مجازین که به بچه تون اجازه ندین بره تولد اون خانواده هم مجازن هر کی رو دلشون میخواد تولد بچه شون دعوت کنن ومن نمیتونم دخالت کنم.
بعدش برنامه هفتگی کلاسهاشون وتوضیح چگونگی نوشتن علوم وانجام پروژه های مختلفشون بود
در کل مفید بود
دونستم دخترم یه دوست صمیمی داره که اسمش مهیا مرادی وطوری عاشقانه همو دوست دارن که افسانه جون (مربیشون) میگفت 5شنبه ها که روژین نمیاد مهیا که میاد از صبح کیفشو میگیره بغلش وهمش منتظره که باباش کی بیاد دنبالش بره خونه.






دخترما این هفته (هفته ی سوم هر ماه ) آموزش اصول خانواده رو داره که از بیاناتش پیداس این هفته مبحث احترامه
میگه : افسانه جون گفته اگه خواستین آرایش کنین از مامانتون اجازه بگیرین چون لوازم شخصی مامانتونه
دوباره میگه : افسانه جون گفته اگه از یه وسیله دوستتون خوشتون اومد یهو ورش ندارین از دوستتون اجازه بگیرین واونو بردارین .ازش قرض بگیرین مثل عمو مازیار
من :
چطور مامانی؟؟؟؟
دخترم : همون روز که تفنگ بابایی رو قرض گرفت.


قربون اون تحلیلگر فعال ذهنت برم مامانی چقدر قشنگ مسائل رو تحلیل میکنی.






دوست داشتنی ترین گل همون پیدمشکیه که تو میکشی وهمیشه با چشمای بسته وفینگره جادوییت تقدیمش میکنی به بابایی
دلچسبترین آغوش همونیه که تو باز میکنی ومنو بهش دعوت میکنی.
گوش نوازترین قصه ها وحرفها همونایی هستن که تو بازگو میکنی.